اشعار کوتاه عاشقانه _ خیانت _ متفرقه 1
من ... جوان مردهام
خیلی جوان
می میری وقتی دلخوشی نداشته باشی
آرزو نداشته باشی
وقتی یک روز از خوابِ دیازپام زده ات بلند میشوی و دنیا را تار میبینی
وقتی رویاها چهار خانه می شوند...
انگار زندگی را از پشتِ پنجره میبینی
می میری وقتی نیکوتین میشود صبحانه و ناهار و شامت
برایت ویتامین تجویز می کنند و آرام بخش
به جایِ آفتاب
به جایِ آبیِ آسمان
به جایِ کمی آغوش باز
به جایِ صحبت از پرنده
تازگیها کشف کرده ام مثل من زیاد هستند
آنهایی که از روشنی جایی که نشسته اند ظلمات را میبینند
تو میفهمی
ما دیوانه نیستیم
ما فقط جوان مرده ایم...
کـاش يکی پیــدا مي شــد
که وقتـي مي ديـد گلـوتــ ، ابـر داره و
چشـمـاتـ ، بـارون
جــاي اينکــه بپـرسـه : چـته ؟ چـي شـده ؟
بغـلتــ کنــه و بگــه : گـريــه کـــن ... !
وخدا از گِل مو جودی ساخت.
از روح خود در ان دمید و زنده اش کرد.
انسانش نامید.
رسم عاشق شدنش اموخت.
وای کاش نمی ساخت. نمی دمید و نمی اموخت.
یـــک گـــوشــــه یِ دنج . . .
یـــک نقطــــــه . . .
یــک عــــالمـــه بغــض . . .
یــک دنیـــــا حــرف . . .
یـــک دلِ شکـــستـــه . . .
و بــی نـــهایَت خـــاطره . . .
کــــافیست بـــرایِ جـــوان مـــرگ شدن...

گاهی...

گاهی یک مرد، گریه هم می کند. گاهی یک مرد، با صدای بلند، گریه می کند.
گاهی، دلِ یک مرد، به قدری سنگین و سرد و نفسگیر می شود، که تمام ِ تنهایی هایش را، های های گریه می
کند...
کند...
آنکه خبر ندارد از حجمِ تنهایی هایِ یک مرد، چقدر که دلِ خوشی دارد! چقدر، حال و هوایش مثال زدنیست!
و حال آنکه، حزن انگیز است حال و هوای مردی که تمامِ حرف ها و تنهایی های همیشگی اش را بغض می کند و
فرو می برد و گاه، این بغض ها، بی شرف ها امان ِ مَرد را می برند!
فرو می برد و گاه، این بغض ها، بی شرف ها امان ِ مَرد را می برند!
گاهی، قلبی میان ِ سینه مردی، انگار که بخواهد از سینه برون رفتن، شور دَرَش می افتد و دیوانگی می کند.
گاهی قلبِ یک مَرد...
گاهی قلبِ یک مَرد...
گاه و بیگــــــاه، بیقــــــــراری می کنـــــد توی سینه اش...
گاهی...
.
.
یک مرد، حق دارد که گریه کند

دیـــروز ، همیـــن حوالـــی
زلـــزله ای آمــد…
حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!
بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــن”
بـه ایـن لـرزیـدنـهـا
سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ…
بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ
و تـرکــــهای عمــیــق قــلــبــمـــ…
امـّـا هنـوز ” خـــوبــم !!! “
مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟
بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!
بـاران کـه بـاریــد… چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!
خـورشـیـد کـه تـابـیـد… پـنـجـره ببـندم و تـاریـک شود اتاقم !!!
اشـک کـه آمـد… دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک کنم اشک هایم را !!!
او کـه رفـت ،
نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت …
مــرد است دیگر…
گاهی تند می شود، گاهی عاشــقانـه می گوید…
مـرد است دیگر…
غرورش آسمان و دلش دریاست…
تــو چه می دانی از بغض گلو گیر کرده یک مــرد؟!
تــو چه می دانی که چشمانت دنیای او شده…
تــو چه می دانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟!
مــرد را فقط مــرد می فهمد و مــرد…

دیـــروز ، همیـــن حوالـــی
زلـــزله ای آمــد…
حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!
بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــن”
بـه ایـن لـرزیـدنـهـا
سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ…
بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ
و تـرکــــهای عمــیــق قــلــبــمـــ…
امـّـا هنـوز ” خـــوبــم !!! “
مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟
بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!
بـاران کـه بـاریــد… چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!
خـورشـیـد کـه تـابـیـد… پـنـجـره ببـندم و تـاریـک شود اتاقم !!!
اشـک کـه آمـد… دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک کنم اشک هایم را !!!
او کـه رفـت ،
نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت …
مــرد است دیگر…
گاهی تند می شود، گاهی عاشــقانـه می گوید…
مـرد است دیگر…
غرورش آسمان و دلش دریاست…
تــو چه می دانی از بغض گلو گیر کرده یک مــرد؟!
تــو چه می دانی که چشمانت دنیای او شده…
تــو چه می دانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟!
مــرد را فقط مــرد می فهمد و مــرد…

+ نوشته شده در شنبه چهارم آبان ۱۳۹۲ ساعت 16:23 توسط محمدرضا
|