من ... جوان مرده‌ام

خیلی‌ جوان

می میری وقتی‌ دلخوشی نداشته باشی‌

آرزو نداشته باشی‌

وقتی‌ یک روز از خوابِ دیازپام زده ات بلند میشوی و دنیا را تار می‌‌بینی‌

وقتی‌ رویا‌ها چهار خانه می شوند...

انگار زندگی‌ را از پشتِ پنجره می‌‌بینی‌

می میری وقتی‌ نیکوتین می‌‌شود صبحانه و ناهار و شامت

برایت ویتامین تجویز می کنند و آرام بخش

به جایِ آفتاب

به جایِ آبیِ آسمان

به جایِ کمی‌ آغوش باز

به جایِ صحبت از پرنده

تازگیها کشف کرده ام مثل من زیاد هستند

آنهایی که از روشنی جایی‌ که نشسته اند ظلمات را می‌بینند

تو می‌‌فهمی

ما دیوانه نیستیم

ما فقط جوان مرده ایم...










کـاش يکی پیــدا مي شــد

که وقتـي مي ديـد گلـوتــ ، ابـر داره و 

چشـمـاتـ ، بـارون

جــاي اينکــه بپـرسـه : چـته ؟ چـي شـده ؟

 بغـلتــ کنــه و بگــه : گـريــه کـــن ... !







   وخدا از گِل مو جودی ساخت.

    از روح خود در ان دمید و زنده اش کرد.

    انسانش نامید.

    رسم عاشق شدنش اموخت.

      وای کاش نمی ساخت. نمی دمید و نمی اموخت.






یـــک گـــوشــــه یِ دنج . . . 


یـــک نقطــــــه . . . 

یــک عــــالمـــه بغــض . . . 

یــک  دنیـــــا حــرف . . . 

یـــک دلِ شکـــستـــه . . . 

و بــی نـــهایَت خـــاطره . . . 

کــــافیست بـــرایِ جـــوان مـــرگ شدن...











گاهی یک مرد، گریه هم می کند. گاهی یک مرد، با صدای بلند، گریه می کند.

گاهی، دلِ یک مرد، به قدری سنگین و سرد و نفسگیر می شود، که تمام ِ تنهایی هایش را، های های گریه می

کند...

آنکه خبر ندارد از حجمِ تنهایی هایِ یک مرد، چقدر که دلِ خوشی دارد! چقدر، حال و هوایش مثال زدنیست!

و حال آنکه، حزن انگیز است حال و هوای مردی که تمامِ حرف ها و تنهایی های همیشگی اش را بغض می کند و

 فرو می برد و گاه، این بغض ها، بی شرف ها امان ِ مَرد را می برند!

گاهی، قلبی میان ِ سینه مردی، انگار که بخواهد از سینه برون رفتن، شور دَرَش می افتد و دیوانگی می کند.

گاهی قلبِ یک مَرد...

گاه و بیگــــــاه، بیقــــــــراری می کنـــــد توی سینه اش...


گاهی...

.

.

یک مرد، حق دارد که گریه کند








دیـــروز ، همیـــن حوالـــی

زلـــزله ای آمــد…

حـالا همـه حـالـمــ را می پـرسند !!!

بـی خـبـر از اینـ ـکـه ” مــن”

بـه ایـن لـرزیـدنـهـا

سالهـاسـتــ کـه عـادتـــ کـرده امـــ…

بـه لـرزشـهای شـدید شـانه هایـمــــ

و تـرکــــهای عمــیــق قــلــبــمـــ…

امـّـا هنـوز ” خـــوبــم !!! “



بــرای ِ نوشتن ِ غــم ...
دو حرف خیلی کم است انگار ... ،
" غ َ م " را ...
باید با تمام ِ حرف های ِ دنیا نوشت ...



مـهـربـانـی تـا کـــــــی ؟؟
بـگـذار سـخـت باشم و سـرد !!
بـاران کـه بـاریــد… چـتـر بـگـیـرم و چـکـمـه !!!
خـورشـیـد کـه تـابـیـد… پـنـجـره ببـندم و تـاریـک شود اتاقم !!!
اشـک کـه آمـد… دسـتـمـالـی بـردارم و خـشـک کنم اشک هایم را !!!

او کـه رفـت ،
نـیـشخـنـدی بـزنـم و سـوت …



 است دیگر…
گاهی تند می شود، گاهی  می گوید…
مـرد است دیگر…
غرورش آسمان و دلش دریاست…
 چه می دانی از بغض گلو گیر کرده یک مــرد؟!
 چه می دانی که چشمانت دنیای او شده…
تــو چه می دانی از هق هق شبانه او که فقط خودش خبردارد و بالشش؟!
مــرد را فقط مــرد می فهمد و مــرد…



چقد دنیاعجیب شده!

مردم هرروز عشق هایشان را با عشق های هم عوض میکنند

دیروزاو عشق توبود

امروز عشق من

فردا عشق دیگری…!
بــخــوان!ا

برایم از شعرهایی بخوان که هیچ گاه نسروده ای

از عاشقانه هایی که هیچ وقت نوشته نشده

بخوان

که چشمان ، من

جبرئیل توست

تو تنها بخوان

بخوان …


میانِ آدمـــک هایِ هـــــزار رنـــــگ…

دلباخته یک رنـــگی او شدم

افــسوس…

گذر زمان بیرنـــگش کرد

کم رنگ…

وکم رنگ تر…..

وآخـــ ـــــر

مــَــــــحـــــــــو ..!


تمام لــــذت دنـــیا
در سیگار بعد از چای مــن خلاصه شد
و سیگارم سوخت تا به من بفهماند
همه چیز دود می شود
و از تمام زندگی
تنها خاکستری برجا خواهد ماند.
سیگار من مدتی
کنار کتاب فلسفه ام زندگی می کرد.

شبــیه مــردی شده ام
که پشت دود ســیگــارش
با خود می گوید : باید ترک کنم
سیگار را
خانه را
زندگی را
و باز
پُکی دیگر می زند به…

به درک که باران نیامد

خودم

با همین چشمهایم

حافظه ی کوچه پس کوچه های قلبم را

از بی عابری

خواهم شست…


گاهــــــی

به دلتـــــــ شکـــــــ کن

عشـــــق شاید

یک شایعه باشـــــــد . . . !


زیر یکی از چشمانــــــــــم را

کبود کـــــــــرده

مشتـــــــــــ بزرگ روزگــــــــــار . . . !


"تــــــــــــو" را

ترکــــــــ میکنم

مثل سیگاری که هرگز نکشیـــــــــده ام . . . !